X
تبلیغات
رایتل

شنبه 16 اردیبهشت 1396 ساعت 04:25 ق.ظ
مدام تو ذهنم مرور میشد تو روح اونکه دلش بچه میخواد.دقیقا ده دقیقه از اومدن بچه های مهمون محترم گذشته بود،و من پر از ناراحتی و عصبانیت بودم.مخصوصا وقتی رفتم سمت اتاقم و سعی کردم با نفس عمیق ته مونده خونسردیم رو حفظ کنم.گل دوست داشتنیم پر پر شده بود کف اتاق،یکی از بچه ها نشسته بود رو عروسکی که عاشقشم.ریز ریز شروع کردم نق زدن به برادربزرگه.گفت این همه حرص خوردن خوب نیست و هی تکرار میکرد تو آروم باش من همه ی وسایل اتاقت رو از نو برات میخرم.رفتم سمت گوشی،اومدم نق نقامو تایپ کنم،یهو یادم افتاد با خودم قرار گذاشتم جایی که نباید،نباشم ....صفحه چت رو بستم و برگشتم تو جمع.حالا دیگه به هیچی فکر نمیکردم جز...