X
تبلیغات
رایتل

چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت 10:37 ق.ظ

با شیطنت می پرسه،هنوز کلاسای شیری رو میری.میخندم میگم آره.میگه البته تو این یکسال که ندیدمت به نظر میرسه یهویی بالغ تر شدی،سریع ادامه میده که البته این کمال ربطی به شیری و کلاساش نداره.از مدل حرص خوردنش باز خنده م میگیره.میگم کار،کار ِ یونگه.آرومتر میشه و حالا بحث رو میبره سمت تیروئید، میگم هنوز بهش محل نمیدم،خوب میشه خودش.با کلی نصیحتای ریز ریز تلاش میکنه راضیم کنه برای انجام آزمایش.بهونه میارم،میگه از خون دادن و آمپول میترسی؟میدونه باید از کدوم مسیر اقدام کنه.یه نفس عمیق همراه عصبانیت میکشم میگم میدونی که اینجوری نیست.میگه ثابت کن بهم.کنارش حس یه دختر بچه حرف گوش کن رو دارم.

خداحافظی میکنم و تو راه به این فکر میکنم که چرا همه چیزو بهش گفتم.حس نا امنی اذیتم میکنه.کلافه م.زودتر میخوابم.مدام از خواب می پرم.از خودم ناراحتم.تو ذهنم مرور میکنم که از این به بعد فقط تنهایی تصمیم میگیرم...