X
تبلیغات
رایتل

یکشنبه 4 تیر 1396 ساعت 05:05 ق.ظ

از در وارد میشم.بچه ها خوش آمد میگن.میپرسن فایل صوتی رو ارسال کرده بودی؟توضیح میدم که به کدوم شماره تلگرام فرستادم.میگن میشه به شماره ی جدید فوروارد کنی الان؟میخندم میگم دارم از استرس خفه میشم.الان مغزم اصلا دستور نمیده.راه حل ساده تری ندارین؟خلاصه که با همراهی و محبتشون مشکل حل میشه.بچه ها هی تکرار میکنن،شما شاگرد خودمونی به احتمال خیلی زیاد قبول میشی،این همه استرس برای چیه؟ساعت رو نگاه میکنم و لحظه شماری میکنم مصاحبه یی که درحال انجام هست تموم شه.یهو دکتر از اتاقش میاد بیرون و میگه:ع تویی؟چطوری؟؟میخندم میگم خوب.با نفر قبلی خداحافظی میکنه و میگه من یک دقیقه وقت میخوام ریکاوری شم.میگم شما ده دقیقه استراحت کنین.

تو ذهنم مرور میکنم،همین که جرات کردی اینجا باشی خودش اندازه ی صد بار پذیرفته شدن هست.سعی میکنم با آرامش بیشتری برم برای مصاحبه.چند دقیقه بعد صدام میزنن.شروع میکنم به حرف زدن.کلمه به کلمه ی حرفایی که بهم بر میگرده پر از نکته س.میگه خب...منو راضی کن که چرا باید تو این دوره باشی و چرا این دوره به دردت میخوره.بعد از چند تا جمله حرف زدن،میگم چون کلی مهارت بلدم که بی استفاده مونده و براش تعریف میکنم که من با کلاس های قبلی که تو موسسه گذروندم کلی تغییر کردم و این دوره هم ادامه ی همون تغییراته.جریان کنار گذاشتن ترس از رانندگی رو براش میگم.با مدل با مزه ی همیشگیش میزنه لبه ی میز میگه دان.و در حالی که من سعی دارم استرسم رو پنهون کنم میگه:انگیزه رو داری،مهارت رو هم همینطور.میگم اما من هیچ وقت شاغل نبودم،دوست ندارم بین بچه هایی که میان و اکثرا شاغل هستن کم بیارم.صدام میکنه که بیا اسلاید ها رو بهت نشون بدم و بگم برنامه چیه.بهش میگم میترسم اما میدونم همیشه اولین دوره هر کلاسی که برگزار میکنین بهترینه و نمیخوام بهترینو از دست بدم.با خنده میگه پس چی؟

چند تا سوال بی ربط به مصاحبه میپرسم.تاریخ انتشار یکی از دوره های مجازی و بعد میگم دوره تحلیل خواب و رویا به روش یونگ رو برگزار نمیکنین؟میگه بخدا وقت ندارم خودت که میبینی؟میگم چرا مجازی برگزار نمیکنین؟با هیجان میگه چه ایده ی خوبی.تو چقدر ایده های خوبی داری...تیپ شخصیتیمو حدس میزنه و میگم جز حرف آخرش باقیش درسته،سریع میگه صبر کن بنویسم بالای برگه ت یادم نره و بعد هم در مورد دوره اطلاعات کاملتری میده و میگه قرار بود سه نفری دوره رو برگزار کنیم که دو نفر به استارت کار که رسید پا پس کشیدن.یکی دوباره پشیمون شد و برگشت ولی اون یکی نه.اسمشو میگه و با کلی تعجب میگم نهههه!چرا آخه نیومد؟آقای فلانی که خیلی خوبهههههه.میگه بی نظیر میشد اگه سه تایی کنار هم بودیم اما اون آقا کلا دیگه دوره برگزار نمیکنه و من یادم میاد که قبلا این موضوع رو تو وبسایتشون خوندم.با ناراحتی ادامه میدم،اما کلاس کاری شما به اون آقایی که قراره همراهتون باشه تو دوره نمیخوره.میگه میخوام یاد بگیرین یه جاهایی حتی از رقیب هم میشه بهترین استفاده رو داشت و با منطق بی نظیرش خیلی راحت حس منو عوض میکنه.

صدام میزنه سمت یه اتاق دیگه و میگه دو تا شرطی که گفتم یادت نره.با خنده میگم در مورد اولی قول نمیدم ولی دومی رو چشم.تکرار میکنه نخیر به اون اولی هم فکر میکنی.

صدا میزنه خانم فلانی ایشون اجازه ی ثبت نام تو این دوره رو دارن،بعدم توضیح میده اصلا نگران نباش.اگر از دوره راضی نبودی و به دردت نخورد،کل پول رو پس میگیری.همین که دکتر برمیگرده تو اتاقش بقیه میگن دیدی؟قبول شدی.اون همه هم الکی استرس کشیدی.و من با یک دنیا حس خوب و کلی نکته ی عالی موسسه ی دوست داشتنیم رو ترک میکنم.

شنبه 27 خرداد 1396 ساعت 04:18 ق.ظ
ساعت6 صبح:بی حال وخابالو
'10:بی حال وخابالو
'12:بی حال وخابالو
'5عصر:بی حال وخابالو
'8شب:بی حال وخابالو
'12شب: انــــــرژی شهرام شب پره


قشنگ وصف حال منه

شنبه 16 اردیبهشت 1396 ساعت 04:25 ق.ظ
مدام تو ذهنم مرور میشد تو روح اونکه دلش بچه میخواد.دقیقا ده دقیقه از اومدن بچه های مهمون محترم گذشته بود،و من پر از ناراحتی و عصبانیت بودم.مخصوصا وقتی رفتم سمت اتاقم و سعی کردم با نفس عمیق ته مونده خونسردیم رو حفظ کنم.گل دوست داشتنیم پر پر شده بود کف اتاق،یکی از بچه ها نشسته بود رو عروسکی که عاشقشم.ریز ریز شروع کردم نق زدن به برادربزرگه.گفت این همه حرص خوردن خوب نیست و هی تکرار میکرد تو آروم باش من همه ی وسایل اتاقت رو از نو برات میخرم.رفتم سمت گوشی،اومدم نق نقامو تایپ کنم،یهو یادم افتاد با خودم قرار گذاشتم جایی که نباید،نباشم ....صفحه چت رو بستم و برگشتم تو جمع.حالا دیگه به هیچی فکر نمیکردم جز...

سه‌شنبه 15 فروردین 1396 ساعت 11:26 ب.ظ

پا به پای تو راهمو گم کردم...گم شدم اما بر نمیگردم

بی تو لبخندم،سرد و سنگین ِ ...ما کنار هم،آرزوم اینه

که چشمات هر شب،مال من باشه...صبح پاشمُ چشمات،رو به من وا شه

هر چقد نیستی،از خودم سیرم...بی تو دلتنگم،بی تو میمیرم

پا به پای تو غمُ دادم رفت...بد دنیا رو با تو یادم رفت

.

.

.

.

چهارشنبه 29 دی 1395 ساعت 05:23 ب.ظ

عادت کرده ایم به نداشتن ها

و شاید به اندوه

آری،تو عشق بودی

این را از رفتنت فهمیدم

وگرنه این شهر

هرگز این چنین 

سرسنگین نبود

......


چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت 10:37 ق.ظ

با شیطنت می پرسه،هنوز کلاسای شیری رو میری.میخندم میگم آره.میگه البته تو این یکسال که ندیدمت به نظر میرسه یهویی بالغ تر شدی،سریع ادامه میده که البته این کمال ربطی به شیری و کلاساش نداره.از مدل حرص خوردنش باز خنده م میگیره.میگم کار،کار ِ یونگه.آرومتر میشه و حالا بحث رو میبره سمت تیروئید، میگم هنوز بهش محل نمیدم،خوب میشه خودش.با کلی نصیحتای ریز ریز تلاش میکنه راضیم کنه برای انجام آزمایش.بهونه میارم،میگه از خون دادن و آمپول میترسی؟میدونه باید از کدوم مسیر اقدام کنه.یه نفس عمیق همراه عصبانیت میکشم میگم میدونی که اینجوری نیست.میگه ثابت کن بهم.کنارش حس یه دختر بچه حرف گوش کن رو دارم.

خداحافظی میکنم و تو راه به این فکر میکنم که چرا همه چیزو بهش گفتم.حس نا امنی اذیتم میکنه.کلافه م.زودتر میخوابم.مدام از خواب می پرم.از خودم ناراحتم.تو ذهنم مرور میکنم که از این به بعد فقط تنهایی تصمیم میگیرم...

منو گنجشک های خونه...

جمعه 28 آبان 1395 ساعت 01:38 ق.ظ
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت 01:31 ق.ظ

دلم میخواد وقت مشاوره بگیرم.میدونم چی میگه.میدونم باید چیکار کنم.اما دلم یه حرف دیگه میخواد.یه چیزی غیر از حرفایی که میدونم.یه حرف پر از آرامش.یه حرف از جنس تو...

لعنت به هفته یی که گذشت...این همه خواستن منطقی نیست...

یکشنبه 16 آبان 1395 ساعت 04:01 ب.ظ

از تو چه پنهون باز،خواب تو رو دیدم.از ترس بیداری،با گریه خندیدم................

خاطره یعنی یکی اینجا کمه

سه‌شنبه 27 مهر 1395 ساعت 11:24 ب.ظ

وقتی کوچک بودم عادت داشتم قبل از خوابیدن موهای بافته مادرم را در دست بگیرم و با آن ها بازی کنم تا بتوانم راحت بخوابم. روزی یکی از دوستان قدیمی مادرم به خانه ما آمد و موهای زیبای او را کوتاه کرد. کوتاهِ، کوتاه. بغض گلویم را گرفت. به حیاط دویدم و زیرِ درخت سیب، کنارِ حوض نشستم و کلی گریه کردم. شب که از راه رسید غمگین به رختخواب رفتم، ولی ناباورانه دو گیسوی بافته شده مادر را با دو روبان رنگی زیبا به روی بالش دیدم! مادر کلک زیبایی زده بود، دیگر می توانستم به تنهایی بخوابم.

فرحناز یوسفی_موهای بافته ی مادرم


کاش موهای بافته ت رو داشتم....

( تعداد کل: 60 )
   1       2       3       4       5       6    >>