X
تبلیغات
رایتل

چهارشنبه 29 دی 1395 ساعت 05:23 ب.ظ

عادت کرده ایم به نداشتن ها

و شاید به اندوه

آری،تو عشق بودی

این را از رفتنت فهمیدم

وگرنه این شهر

هرگز این چنین 

سرسنگین نبود

......


چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت 10:37 ق.ظ

با شیطنت می پرسه،هنوز کلاسای شیری رو میری.میخندم میگم آره.میگه البته تو این یکسال که ندیدمت به نظر میرسه یهویی بالغ تر شدی،سریع ادامه میده که البته این کمال ربطی به شیری و کلاساش نداره.از مدل حرص خوردنش باز خنده م میگیره.میگم کار،کار ِ یونگه.آرومتر میشه و حالا بحث رو میبره سمت تیروئید، میگم هنوز بهش محل نمیدم،خوب میشه خودش.با کلی نصیحتای ریز ریز تلاش میکنه راضیم کنه برای انجام آزمایش.بهونه میارم،میگه از خون دادن و آمپول میترسی؟میدونه باید از کدوم مسیر اقدام کنه.یه نفس عمیق همراه عصبانیت میکشم میگم میدونی که اینجوری نیست.میگه ثابت کن بهم.کنارش حس یه دختر بچه حرف گوش کن رو دارم.

خداحافظی میکنم و تو راه به این فکر میکنم که چرا همه چیزو بهش گفتم.حس نا امنی اذیتم میکنه.کلافه م.زودتر میخوابم.مدام از خواب می پرم.از خودم ناراحتم.تو ذهنم مرور میکنم که از این به بعد فقط تنهایی تصمیم میگیرم...

منو گنجشک های خونه...

جمعه 28 آبان 1395 ساعت 01:38 ق.ظ
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

یکشنبه 16 آبان 1395 ساعت 04:01 ب.ظ

از تو چه پنهون باز،خواب تو رو دیدم.از ترس بیداری،با گریه خندیدم................

خاطره یعنی یکی اینجا کمه

سه‌شنبه 27 مهر 1395 ساعت 11:24 ب.ظ

وقتی کوچک بودم عادت داشتم قبل از خوابیدن موهای بافته مادرم را در دست بگیرم و با آن ها بازی کنم تا بتوانم راحت بخوابم. روزی یکی از دوستان قدیمی مادرم به خانه ما آمد و موهای زیبای او را کوتاه کرد. کوتاهِ، کوتاه. بغض گلویم را گرفت. به حیاط دویدم و زیرِ درخت سیب، کنارِ حوض نشستم و کلی گریه کردم. شب که از راه رسید غمگین به رختخواب رفتم، ولی ناباورانه دو گیسوی بافته شده مادر را با دو روبان رنگی زیبا به روی بالش دیدم! مادر کلک زیبایی زده بود، دیگر می توانستم به تنهایی بخوابم.

فرحناز یوسفی_موهای بافته ی مادرم


کاش موهای بافته ت رو داشتم....

شنبه 24 مهر 1395 ساعت 01:12 ق.ظ

حرفاتو باید با طلا نوشت.جمله به جمله ش پر از نور و آرامشه.بهترین اتفاق زندگیمی.خدا حفظت کنه بزرگوار.

سه‌شنبه 13 مهر 1395 ساعت 12:43 ق.ظ

یه شب چشمامو بستم،خواب دیدم

داره بارون میاد از ابر مرده

یه روز چشمامو وا کردم،نبودی

دیدم سیل اومده،دنیامو برده


میپرسه رفت تو چهار سال؟میگم نمی دونم.فقط میدونم از سیزده مهر نود و یک دیگه نیست.....

( تعداد کل: 53 )
   1       2       3       4       5       ...       8    >>