X
تبلیغات
رایتل

جمعه 16 تیر 1396 ساعت 08:42 ب.ظ

فراموش کردنت از عمر من بیشتر زمان میخواد...

یکشنبه 4 تیر 1396 ساعت 05:05 ق.ظ
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

شنبه 27 خرداد 1396 ساعت 04:18 ق.ظ
ساعت6 صبح:بی حال وخابالو
'10:بی حال وخابالو
'12:بی حال وخابالو
'5عصر:بی حال وخابالو
'8شب:بی حال وخابالو
'12شب: انــــــرژی شهرام شب پره


قشنگ وصف حال منه

شنبه 16 اردیبهشت 1396 ساعت 04:25 ق.ظ
مدام تو ذهنم مرور میشد تو روح اونکه دلش بچه میخواد.دقیقا ده دقیقه از اومدن بچه های مهمون محترم گذشته بود،و من پر از ناراحتی و عصبانیت بودم.مخصوصا وقتی رفتم سمت اتاقم و سعی کردم با نفس عمیق ته مونده خونسردیم رو حفظ کنم.گل دوست داشتنیم پر پر شده بود کف اتاق،یکی از بچه ها نشسته بود رو عروسکی که عاشقشم.ریز ریز شروع کردم نق زدن به برادربزرگه.گفت این همه حرص خوردن خوب نیست و هی تکرار میکرد تو آروم باش من همه ی وسایل اتاقت رو از نو برات میخرم.رفتم سمت گوشی،اومدم نق نقامو تایپ کنم،یهو یادم افتاد با خودم قرار گذاشتم جایی که نباید،نباشم ....صفحه چت رو بستم و برگشتم تو جمع.حالا دیگه به هیچی فکر نمیکردم جز...

سه‌شنبه 15 فروردین 1396 ساعت 11:26 ب.ظ

پا به پای تو راهمو گم کردم...گم شدم اما بر نمیگردم

بی تو لبخندم،سرد و سنگین ِ ...ما کنار هم،آرزوم اینه

که چشمات هر شب،مال من باشه...صبح پاشمُ چشمات،رو به من وا شه

هر چقد نیستی،از خودم سیرم...بی تو دلتنگم،بی تو میمیرم

پا به پای تو غمُ دادم رفت...بد دنیا رو با تو یادم رفت

.

.

.

.

چهارشنبه 29 دی 1395 ساعت 05:23 ب.ظ

عادت کرده ایم به نداشتن ها

و شاید به اندوه

آری،تو عشق بودی

این را از رفتنت فهمیدم

وگرنه این شهر

هرگز این چنین 

سرسنگین نبود

......


چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت 10:37 ق.ظ

با شیطنت می پرسه،هنوز کلاسای شیری رو میری.میخندم میگم آره.میگه البته تو این یکسال که ندیدمت به نظر میرسه یهویی بالغ تر شدی،سریع ادامه میده که البته این کمال ربطی به شیری و کلاساش نداره.از مدل حرص خوردنش باز خنده م میگیره.میگم کار،کار ِ یونگه.آرومتر میشه و حالا بحث رو میبره سمت تیروئید، میگم هنوز بهش محل نمیدم،خوب میشه خودش.با کلی نصیحتای ریز ریز تلاش میکنه راضیم کنه برای انجام آزمایش.بهونه میارم،میگه از خون دادن و آمپول میترسی؟میدونه باید از کدوم مسیر اقدام کنه.یه نفس عمیق همراه عصبانیت میکشم میگم میدونی که اینجوری نیست.میگه ثابت کن بهم.کنارش حس یه دختر بچه حرف گوش کن رو دارم.

خداحافظی میکنم و تو راه به این فکر میکنم که چرا همه چیزو بهش گفتم.حس نا امنی اذیتم میکنه.کلافه م.زودتر میخوابم.مدام از خواب می پرم.از خودم ناراحتم.تو ذهنم مرور میکنم که از این به بعد فقط تنهایی تصمیم میگیرم...

منو گنجشک های خونه...

جمعه 28 آبان 1395 ساعت 01:38 ق.ظ
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت 01:31 ق.ظ

دلم میخواد وقت مشاوره بگیرم.میدونم چی میگه.میدونم باید چیکار کنم.اما دلم یه حرف دیگه میخواد.یه چیزی غیر از حرفایی که میدونم.یه حرف پر از آرامش.یه حرف از جنس تو...

لعنت به هفته یی که گذشت...این همه خواستن منطقی نیست...

یکشنبه 16 آبان 1395 ساعت 04:01 ب.ظ

از تو چه پنهون باز،خواب تو رو دیدم.از ترس بیداری،با گریه خندیدم................

( تعداد کل: 61 )
   1       2       3       4       5       ...       7    >>