X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

ستاره عجول!

جمعه 19 شهریور 1395 ساعت 04:06 ق.ظ

ببخشید که سر قول جمعه مون نموندم.قهر نکن.دوباره تمرین میکنم.رو برنگردون.سعی میکنم دیگه عجله یی در کار نباشه...پریشون نباش.لطفا!


دیگه بعد از این،سمت من بیای

هر چی تو بگی،هر چی تو بخوای


....

پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 ساعت 02:14 ق.ظ

دیر یا زود سر و کله ی یه آدم شجاع پیدا میشه!البته که معتقدم چیزی که براش بجنگی،بعد از به دست آوردنش ارزش اولیه رو نداره!واسه همینم هیچ‌وقت نمیجنگم :)

زویا

چهارشنبه 3 شهریور 1395 ساعت 02:04 ق.ظ

تو خونه بی که جنس مونثی جز خودت نیست و مونث های درجه یکت هم مفتشون گرونه. باید واسه تغییرات زندگیت،واسه حال خوبت،واسه مرتب شدن چهره ت بعد آرایشگاه و واسه تموم کردن طرح تمرینی نقاشیت...خودت باید واسه خودت ذوق کنی.

کاش از همه ی دنیا فقط تو مونده بودی.روحت شاد بهترین مشوق دنیا.....

رنگی رنگی!

جمعه 29 مرداد 1395 ساعت 02:10 ق.ظ

در حالی که دارم از دو دلی خفه میشم.بین دو تا کلاس که همزمان تشکیل میشن.کلاس نقاشی رو انتخاب میکنم.تو راه کلی به خودم نق میزنم که کاش اون یکی کلاس رو انتخاب کرده بودی.میرسم،با قیافه ی درهم در کلاسو باز میکنم و میرم تو.یه استاد مهربون و لبخند به لب رو به رومه.با آرامش همه چیزو توضیح میده.حواسش به همه اتفاقات خوبی که باید بیوفته هست.شروع میکنم به ترکیب رنگ ها.انگار هر رنگی رو که رو مقوا منتقل میکنم،از درون کشیده میشه رو صفحه ی روحم.خیلی وقت بود انقدر حس خوب تجربه نکرده بودم.حالا مطمئنم کلاس رو درست انتخاب کردم.میدونم  اگه استاد اون یکی کلاس هم این همه حس خوب رو بدونه،میفهمه من کار درست رو انجام دادم.میفهمه چون دلیل ثبت نام کلاس نقاشی حرفای خوبِ خودش بود.

خیلی وقت بود جای رنگ ها خالی بود...خوشحالم رنگ ها برگشتن.خوشحالم بعد چند سال همو دیدیم....

Room

دوشنبه 7 تیر 1395 ساعت 02:41 ق.ظ

مامان برای رفتن به بهشت عجله داشت،اما یادش رفت منو با خودش ببره.....مامانِ خنگ

.....

دوشنبه 24 خرداد 1395 ساعت 06:37 ق.ظ

به جبر و نه به اختیار، چند روز از این سی روز رو میتونی برای تمام وجودت...برای تمام لحظه هایی که رفتن...برای لحظه هایی که هیچ‌وقت نمیان،یه دل ِ سیر عزا بگیری.

ساعت شش صبح بری بشینی رو پله های حیاط و بی صدا گوله گوله اشکات بیان پایین.اونوقت چشمت بیوفته به چهار پنج تا پرنده یی که منتظرن بلند شی بری دنبال زندگیت تا بیان پایین پیش گندومایی که ریختی براشون

آخرشم مجبور شی غصه هاتو جمع و جور کنی و برگردی به رختخوابت.و به این امید چشماتو رو هم بذاری که ظهر وقتی بیدار شدی حالت اینی نباشه که هست

چهل سالگی!

یکشنبه 9 خرداد 1395 ساعت 03:16 ق.ظ

  • آدم باید به تعداد کسانی که می شناسد،ماسک داشته باشد.
  • آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند.فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است.اما وقتی به آن می رسد می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده،دور چشمهایش چین افتاده،پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند.و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند.
  • ببین،نباید ناراحت بشوی،زنهای چهل ساله بالاخره یک کار عجیب و غریبی ازشان سر میزند،برای این که ثابت کنند هنوز پیر نشده اند یا دوست پسر می گیرند یا لباس های عجیب و غریب می پوشند و موهایشان را بنفش می کنند یا رژیم لاغری می گیرند یا دوباره بچه دار می شوند یا می روند کلاس زبان یا...چه می دانم،اما مطمئن باش همه ی این ها فقط یک مدت کوتاه است،خیلی زود به پیری عادت می کنند.
  • پیری فقط یک صورتک بد ترکیب است که با یک من سریش می چسبانندش روی صورت آدم،ولی آن پشت جوانی است که دارد نفسش می گیرد.بعد یک دفعه میبینی پیر شدی و هنوز هیچ کدام از کارهایی که میخواستی نکردی.


( تعداد کل: 46 )
   1       2       3       4       5       ...       7    >>